تبلیغات متنی در لاین بلاگ پایان نامه کارشناسی ارشد چرخ سفالگری کودکان خرید بازدید
بستن تبلیغات [X]
ها؛ پَ چی؟
ها؛ پَ چی؟
وقتی بن رو دنیا اورده بودم و برش داشته بودم رفته بودم یه شهر بزرگ و غریب و کم‌سن و جوون بودم احساس گاو بودن داشتم. هر وقت شیرش می‌دادم گریه می‌کرد و با گریه به سال می‌گفتم من گاو نیستم.
سال ریشش رو می‌خاروند و احتمالا فکر می‌کرد گاو منم بلکَن خرم که گرفتمت...و به درساش می‌رسید و در عین‌حال جام‌جهانی می‌دید یا ریموت کنترل تلویزیون سونی 14 اینچ‌مون رو تست می‌کرد که آیا از راهروی خوابگاه متاهلین می‌تونه تلویزیون رو روشن خاموش کنه یا نه. گاهی از شدت ذوقش برای قوت ریموت کنترل برای خودش بازی درست می‌کرد. روش رو اون ور می‌کرد و صداش رو بلند می‌کرد و با افتخار نگام می‌کرد..مثلا نمی‌دونست چرا صدای تلویزیون بلند شده حالا.
اون تلویزیون رو با هم خریده بودیم. از یه جایی که ارزون می‌دادن. من حامله بودم سر بن. خوشحال بودیم کوچک و اندازه اتاق‌مون و ...سونی. مارک مورد علاقه‌ی سال.
وقتی اوردیمش راننده با لهجه‌ی جنوب تهرانی غلیظ گف بینم دانشجوهای زن و بچه‌دار رو این‌جا خونه می‌دن؟ گفته بودم بله. گف آفرین و مرحبا. خاتمی آبادش کرد. پس فقط شهرزادِ قصه‌گو نیس که بشینه از گفتِ‌گووی تمدونا تعریف کنه..و خودش خندیده بود.
من اسم شهرزاد رو از زبان راننده با تمسخر شنیده بودم و منتظر بودم سال بیاد تلویزیون رو ببره تو.
اون تلویزیون رو توی خونه‌ی روستایی دزدیدن. سال بیشتر از همه برای اون متاثر شد. برادرش جاش یه تلویزیون سی و یه اینچ ال‌جی برامون گرفت اما سال دوستش نداشت تا وقتی اومدیم این‌جا و خودش همین سونِی سی و نمی‌دونم چند اینچ رو گرفت. گیریم دیگه برای قوت ریموت کنترلش ذوق نمی‌کنه دیگه اما به رنگ قهوه‌ای سوخته‌اش که تکه و هیچ‌کس نداره افتخار می‌کنه.هنوز.
و من؟
احساس گاو بودن داشتم.
گریه می‌کردم که سال خیر نبینی که بچه انداختی تو بغلم من همیشه از بچه بدم می‌اومد. همیشه خونه پر از بچه بود و تنها زمانی که دلم بچه خواسته بود مربوط به دوره‌ی دوست شدنم با غلام‌رضا بود در چهارده‌سالگی. فکر می‌کردم اگه اومد خواستگاریم و زنش شدم فقط یه بچه میارم. اسم دخترم رو می‌ذارم پریسا( چون باکلاسه و دختر قرتیای کلاس‌مون اسم‌شون پریسا بود) و موهاش رو دم موشی دو طرف صورتش می‌بندم و چشماش آبی می‌شه!
بس که دخترم خوشکل می‌شد یعنی.
من سبزه‌ام و غلام‌رضا سیاه بود. چشمای من قهوه‌ای سوخته‌اس به قول بن و نانا رنگ دونه‌ی قهوه و چشمای اون مرتیکه یادم نیست چی بود اما حتما آبی نبود...آره برای یکی دو هفته فکر می‌کردم بچه‌دار که شدم دخترم کفشای سفید ورنی می‌پوشه و موهاش پاپیون داره و..
جز این قبل از ازدواجم دیگه هیچ‌وقت دلم بچه نخواسته بود.
حالا چشمای مشکی نانا رو با تموم چشمای آبی دنیا عوض نمی‌کنم خوب...و اون موقع؟ سااااال من گاوم.
سال می‌گفت اگه خودش می‌تونست شیرش بده حتما می‌داد. مخالف صد در صد شیر خشک بود. می‌گفت اگه می‌تونست شیرش بده می‌داد و این بهتر از این بود که قیافه‌ی عرآلودم رو نگاه کنه که بن روی زانو، می‌نالیدم: سال من گاو نیستم.
صورت بن کوچولو و گرد بود ..عربا به صورتایی مثل صورت بن می‌گن دعفوسی. شاید هم نگن و من فقط بگم. چال داشت لپاش عین سال. سال صورتش چال داره اما لپ نداره اگه لپ داشت موقع خنده می‌رفت تو.
وقتی بن رو باردار بودم می‌گفتم اگه بچه‌دار شدیم و تو آقای سال گودی لپات رو به بچه منتقل نکردی با چاقو حفر می‌کنم صورتش رو.
همه چیز به نظرم کارتونی بود و شبیه نقاشی. تو یه چاقو می‌گرفتی و صورت بچه عین کیک دارای دو عدد چال می‌شد و تِمام.
و بعد بن با چال‌های لپ‌هاش دنیا اومد و من؟ سال! من گاو نیستم.
نمی‌خوام شیر بدم. نمی‌خوام شیرم بپاشه به صورتت وقتی میای سراغم. وقتی می‌رم بیرون جلوی مانتوم خیس می‌شه..سینه‌هام سنگینن..همیشه شیر میاد..همیشه.
وقتی بن رو از شیر گرفتم سر دوسال و خورده‌ای دلم نمی‌اومد شیرش ندم..می‌گفتن پسر رو نباید بیشتر از دو سال شیر بدی..من دلم می‌خواست سه سال شیر بدم به‌اش... مادرم گفته بود به نوک‌شون رُب گوجه بزن و بگو اووخ شده. بش رب می‌زدم و بن که می‌اومد شیر بخوره خودم دور از چشم مادرم از رب برمی‌داشتم و می‌چشیدم و اون اول رب رو می‌لیسید و بعد شیر با طعم رب می‌خورد و من دوستش داشتم و گاو هم نبودم.
سال سربازی که بود زنگ می‌زد: چیکار می‌کنی؟
-به بن شیر می‌دم.
- بازم؟ هر وقت بت زنگ زدم داری بش شیر می‌دی که.
- چی‌کار کنم..بچه‌امه. باید شیرش بدم.
ادام رو درمی‌اورد:
- ساااااال من گاو نیستم.
می‌گفتم: من؟ اصلا.
و یادم بود.که من؟ حتما.

امروز یه ترانه پخش می‌شد از تو ماشین من جینگل بینگلی‌م به راه بود. بن زل زده بود بم و لبخند رو لبش بود...خجالت کشیدم.
گفتم داری فکر می‌کنی مامانم هیچ‌وقت عوض نمی‌شه، نه؟...نکنه تا ابد باید اطوار و اداهاش رو تحمل کنیم؟ گفت نه دارم فکر می‌کنم ریگو ریگوت کنم و بازوهام رو ریگو ریگو کرد. می‌چلوندشون و می‌گف ریگو ریگو...خندیدم و سال که از بغل ماهی‌فروشا با سرعت گذشت که نگم وایسا ماهی برامون بخر من بغ کردم. تا دم خونه. تو گاراژ حرف نزدم و بن و سال نگام می‌کردن و نمی‌رفتن تو. گفتم چرا تو نمی‌رید؟ حالا من دلم ماهی خواست و تو برام نگرفتی سال، شما چتونه؟ بن گفت همین چند دیقه که ناراحت می‌شی حال‌مون بد می‌شه ماما. تو من رو می‌خندونی ماما.
همیشه حرفش اینه: تو من رو می‌خندونی ماما.
نانا می‌گه: یآی یا امی انکی مضحکه.
وای مامان تو خنده‌ام می‌ندازی.
برگشتم نگاش کردم و بعد به سال و گفتم ساااااال! من گاو نیستم.
بن خندید که یعنی چی؟ و سال یادش نبود. من یادم بود.
فکر کردم شایدم بودم..کی از داشتن همچین بچه‌ای ناراحت می‌شد. شاید فقط اگه صاحب‌بچه ، بچه بود و پولش کم.
به بن گفتم بخند و خندید و گودی تو صورتش رو بوسیدم. اونم عین سال لپ نداره اما چال‌های توی گونه چرا.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 159 ،
رفته بودیم بیرون.

به سال گفتم سال! می‌دونستی خارجیا لوبیاهاشون درازه؟ خیلی بلنده..شاید اندازه یه خط‌کش.همین لوبیاهایی که باش لوبیا پلو آخ جون درست می‌کنیم ما. خوش‌به‌حالشون. دوتا دونه می‌خری برای یه وعده بسه، نه؟
سال به جلو نگاه می‌کرد. گفت:
یارو مسته انگار..
راننده کامیون رو می‌گفت.
- دراز؟ ما هم داریم. تازه کیفیتش بهتره. به‌اش می‌گن لوبیا عربی. سحرآمیز هم هس. خاصیتش جادوییه. اولش یه ذره‌اش بعد سر به آسمون می‌کشه..تا ابرا می‌رسه.خودت قصه‌اش رو برای بچه‌ها می‌گی. سال و لوبیای سحرآمیزش. یادته؟
و زبون دراورد. مرض و کرم از چشماش می‌بارید.

چشمام رو تنگ کردم و نگاش کردم:

خدای من: چندش.
به بچه‌ها نگاه کردم که به بیرون نگاه می‌کردن و گفتم ازت متنفرم.
ضرب گرفت رو فرمون: لوبیا پلو آخ جون..داش داش ...داش داش...داشم من..
و دندوناش رو به معرض نمایش گذاشت. صدایی مثل یه حیوون وحشی ..ببر و پلنگ و شیر دراورد.
- برات متاسفم سال اول برای تو و دوم برای تو..در آخر هم برای تو سال. برای تو.
بلند خندید.
از احساس نرینه‌گی داشت می‌ترکید.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 139 ،
2015-08-20
از هشتاد و هشت شاید قبلش من رو می‌خوند.
حالا برام نوشته ازدواج کرده و خوبه و قشنگ‌ترین جمله‌اش اینه:
هنوز چاقم و همیشه مثلا رژیم دارم و هنوز بزرگترین مشکل زندگیم اضافه وزنمه :P گفته هزار بار گمم کرده و باز یافتتم...و همیشه با خودش فکر می‌کرده چرا بالاخره من نویسنده نشدم.
راستش من هم به همین فکر می‌کنم همیشه:)
یک‌بار برام نوشته بود بغل کسی رو می‌خواد که دیگه نبود..چقدر دلم می‌خواس حالش خوب شه.
خوشحالم برات چاقالو.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 111 ،
2015-08-20

فکر می‌کنم جواب جی‌میل‌ها و پیغام‌ها رو داده باشم دیگه:)

بابت تاخیر ببخشید.
از محبت شما ممنونم واقعا و از این‌که هستید...و تاخیرها و گیج‌بازی‌ها،حواس‌پرتی‌ها و بداخلاقی‌های من رو می‌بخشید.
منم هستم هر چند وقت یه‌بار طوفانی می‌شم بعد بهتر می‌شه حال و روزم.
از این‌که بیدهایی نیستید که به این بادها بلرزید متشکرم.

در مورد اینستا خوشحال می‌شم صفحات بازی که احتیاج به دعوت کردن و شدن نداشته باشه رو بم بدید. معمولا سر می‌زنم. فقط این قضیه‌ی فالو کردن و شدن و این‌ها من رو کمی اذیت می‌کنه چون به اندازه‌ی شما اجتماعی و مهربان نیستم.
فالو کردنم هم بامیه کدو و مرغ خروس و ایناس در واقع:)
سلامت

شاد

پولدار باشید.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 104 ،
2015-08-20
یکی از روزهای اردیبهشت هشتاد و هشت بود که برادر سال به دیدن‌مان آمد. از ترون یک‌سال کوچک‌تر است. تعجب کردم و بعدش فهمیدم برای چه آمده بود.
عاشق شده بود.
تمام شب دراز کشیده بود و من بالای سرش نشسته بودم که برایم بگوید آیا دختری که قبل از این عاشقش بود را بعد از ازدواج فراموش خواهد کرد؟ دختری شبیه الیسا و غمگین که برایش گریه می‌کرد؟
گفتم بله فراموش خواهد کرد چون او آمده بود همین را بشنود و فراموش کرد.
دختری که برای ازدواج انتخاب کرده بود دیکی از شهرستان‌های خشونت‌خیز استان بود. اهالی شهر به خلاف‌کاری و خشونت معروف بودند و خانواده‌ی سال خوش نداشتند هیچ‌کدام از پسرهایشان از آن‌جا زن بگیرد.
برادر سال از خوبی‌های دختر گفت که برخلاف تو شهرزاد اصلا علاقه‌ای به کتاب داستان و رمان و فیلم‌های هنری(چرا فکر می‌کرد من دارم؟) ندارد. دوست دارد فقط کتاب‌های علمی بخواند. اصلا احساساتی نیست و از احساساتی بودن خوشش نمی‌آید.
برادر سال پسری فوق‌العاده احساساتی و عاشق پیشه بود و همین به من نزدیکش می‌کرد و باعث می‌شد با من حرف بزند.
گفت دختر موهای فر دارد اما اصلا این مهم نیست، نه شهرزاد؟ گفتم نه مهم نیست. گف موهای تو صاف است. سال دوست داشت همیشه. یک‌بار در اتاق‌تان را اشتباهی باز کردم داشت سشوارشان می‌کشید.
سال همان‌جا داشت با سیستم کار می‌کرد و تک‌سرفه‌ای کرد که یعنی هستم و بهتر است برادرش بحث را عوض کند.
سال با این برادرش تفاوت‌های صد در صد داشت و شباهت‌های شدید.
هر دو عاشق فیلم و اکشن بودند و فنی‌بازی. اما برادر از موهای زن‌برادرش و جنس‌شان برادرانه و دوستانه می‌گف و سال اهل این حرف‌ها نبود او از موهای مادرش یا خواهرانش یا حتی زنش نمی‌گف چه برسد به موهای زن‌برادرش.
یک چیزهایی در سال سنتی قدیمی بود و در این پسر در مقایسه با تربیت به شدت مردسالارانه‌ی پدر سال مدرن و روشنفکرانه.
من سال را دوست داشتم چون شوهرم بود و این پسر را چون دوست خوب و مهربان و دل‌سوزی برایم بود.
پسر برایم گفت که دختری که می‌خواهد باهاش ازدواج کند چندتا مهندس پتروشیمی و دکتر و فلان رد کرده..فکر کن شهرزاد و من را قبول کرده: یک معلم.
نپرسیدم چه کسی از این استغناهای دختر برایش گفته چون ناپرسیده می‌دانستم معرفِ دختر یا خود دختر و چه لزومی داشت به پسر بگویم که بازارگرمی اسمش هست این دوست من. حس انتخاب شدن از بین گزینه‌های دهن پر کن حس خوبی بود که جوان بسیار لازمش داشت.
گفت دختر زیباست.
مادربزرگش بختیاری بود و پدرش همشهری ما. عربی بلد نبود صحبت کند اما متوجه می‌شد.
از خوبی‌هایش گفت و گفت تا به ظاهرش رسید که ما مردها به آن طور اندام‌هایی می‌گوییم مانکنی. من ان موقع نزدیک هشتاد بودم به گمانم آب دهانم را قورت دادم و فکر کردم یا ابالفرز خُوت حافظوم باش.
بعد به سال نگاه کردم که با ان‌که اتاق تاریک بود و خون خونش را می‌خورد می‌توانستم شدت حرص و انزجارش را از دست این مدل حرف زدن برادرش حس کنم.
سال از مردهایی با تفکری کاملا سنتی و قدیمی است که نمی‌دانم این تفکر واقعا خوب است یا بد است یا چه امتیازی می‌گیرد اما من طوری بزرگ شده‌ام که ازش خوشم بیاید و معیار قرارش دهم توی ذهنم. مردهایی که از اندام زن‌شان حتی جلوی زن‌های دیگر نمی‌گویند.
خیلی بخواهند تعریفی دهند می‌گویند: خوبه.
چاقه لاغر.
برایش عجیب بود که مردی در مورد اندام زن آینده‌اش بگوید: ما مردها.
اندام زنش را از دید مردهای دیگر ببنید و وقتی امتیاز بگیرد خوشحال باشد.
بعدها سال وقتی من توی بغلش طبق معمول عر می‌زدم و عقده‌گشایی می‌کردم به‌ام گفت این برایش حاب‌به‌هم زن است و هیچ‌وقت برادرش را در این مورد نمی‌فهمد. نخواهد فهمید.
شاید چون من خیلی احساس چاق بودن کرده بودم خواسته دلم را به دست بیاورد. اما با توجه به شناختی که ازش داشتم می‌دانستم اگر هم یک بعد قضیه این بود به حرفش بی‌اعتقاد هم نبود.
در عرض این‌همه سال ندیدم از اندام من جلوی مادرم خواهرهایم یا دیگران بگوید. خانواده‌ی خودش که ابدآ و نمی‌دانم این خوب است یا بد. من واقعا دوست نداشتم سال ازم تعریف کند؟ از راه رفتنم؟ تنم بدنم چشم‌هایم یا چیزهای این‌طوری جلوی دیگران؟ و فقط این‌ها را به خودم توی گوشم وقت‌های خاص بگوید؟
نمی‌دانم.
احساس می‌کنم شاید این‌طور اعتمادبه‌نفس بیشتر و حس بهتری بم دست می‌داد اما آیا خودم باهاش راحتم؟
راستش فکر نمی‌کنم. شاید دستپخت یا چیزهای این‌طوری را دوست داشتم. دوست داشتم از چیزهای کمی که می‌دانم یا بلدم جلوی پدرم بگوید(گاهی می‌گوید)..اما ظاهرم را؟ فکر می‌کنم خجالت بکشم
نمی‌دانم این خوب است یا نه یعنی بهتر بود چه و چه‌طور می‌بود جریان. نمی‌دانم.
برادر از صدای زنش گفت. می‌گفت خیلی از دخترها وز وز می‌کنند اما صدای این دختر طوری است که مرد را جذب می‌کند. مردها به این صداها می‌گویند جذاب.
سال ازم خواست بروم قهوه‌ی تلخ درست کنم برای برادرش چون از عصر اسهال دارد.
من بلند شدم درست کردم چون پسر واقعا اسهال داشت. ان‌قدر در برابر این دختر خودش را باخته بود که مزاجش به هم ریخته بود و اسهال داشت.

پدر سال با این ازدواج موافق نبود چون کسی نظر دیکتاتور بزرگ را نپرسیده بود. نه که نپرسیده بود. یعنی قبل از این‌که ازش اجازه گرفته شود انتخاب صورت گرفته بود.
خوب پسر خیلی هم ازش تعریف می‌کرد و پدر سال جبهه گرفته بود و وقتی دیده بودش گفته بود این یخچال دراز که باید با اورژانس بردش دستشویی؟
دختر بی‌جان بود. مریض نبود فقط سرد بود. دمای بدنش سرد بود حرکاتش. و حق با برادر سال بود خیلی لاغر که به مذاق پدر سال خوش نمی‌آمد.
آرام و شل حرف می‌زند و زودرنجی عجیبی دارد.
مادر سال خوشش آمد چون این پسرش را دوست داشت. پدر سال نه اما گفت به درک و حتی پول بنزین شب خواستگاری را نداد.
وصلت صورت گرفت من دختر را دیدم. قشنگ بود. ابروهایش عین لرها پیوندی بود.صورتش گرد بود و سفید. چشم‌های کوچولوی مژه برگشته و بینی قشنگ و اندام خوبی داشت.
عیب‌هایی هم داشت که از روی تواضع نیست که نمی‌گویم‌شان چون مهم نیستند.
ظاهر خوبی داشت و برخوردش با من هم خوب بود.
از قبل به برادر سال گفته بودم..بر حذر داشته بودمش که مبادا و تحت‌هیچ‌شرایطی به زنش نگوید ما با هم حرف می‌زدیم. فیلم یا کتاب یا حرف‌های معمولی یا حتی همان مشورت و فلان.
خوشبختانه عقلش بر خلاف برادر بزرگترش قد داده بود و نگفته بود. برادر بزرگ‌تر بعد از ما ازدواج کرد همیشه با من حرف می‌زد. بعد که عقد کرد به زنش گفته بود این دختر سنگ صبور من بود.
پانزده سال می‌گذرد و زنش با من سرسنگین است و شوهرش دیگر به من سلام هم نمی‌کند.
تقصیر زن نیست. شاید من هم بودم شاید نه، حتما من هم بودم حرصم درمی‌آمد مردی که دوست دارم حتی قبل از این‌که من را بشناسد با زنی حرف می‌زده آن هم کی؟ جاری: واویلا لیلی دوستت داروم خیلی.
اما لزومی نداشت مرد به زنش بگوید گرچه حالا هم چیزی از دست نداده‌ام من.
روزها می‌گذشت و پدر سال زن پسرش را یخچال، جنازه، بستنی یخی..و قطب متحرک صدا می‌زد جلوی من و من ناچار می‌خندیدم یا ساکت می‌شدم و دشمنی مادر سال را می‌خریدم که عروسش را دوست داشت بالاخره.
پسرش مثل سال بی‌سیاست نبود.
بلد بود مادرش را با زنش خوب کند. سال خلافش را عمل کرده به‌اش. اگر محبتی از مادرش هست به من حالا حاصل تلاش‌های سابق من و نیاز من به این محبت بوده.
حاصل تلاشم برای نزدیک کردنش به پدرش مادرش خواهر و برادرهایش است که حالا می‌بینم چه تلاش بی‌جهتی و بی‌سببی.
لزومی نداشت اما نیازش را داشتم.
من احتیاج به محبت و گرمی خانواده داشتم.

پدر عروس می‌میرد. برادر عروس که در سن بلوغ است به دام آدم‌های شهر می‌افتد شیشه می‌کشد با برادر سال بد می‌شود و بلند می‌شود یک شب برادر سال را صلاخی می‌کند.
خانواده‌ی سال نجابت می‌کنند و بزرگ‌واری و به عروس چیزی نمی‌گویند. فقط به ذهنم رسید که اگر دور از جون و بلا به دور این اتفاق در رابطه با برادر من و شوهرم می‌افتاد مادر سال و پدرش چه می‌کردند.
خانه را که دزد زد پدر سال عمویش مادرش و همه گفتند اگر من خانه را خالی نمی‌کردم دزد نمی‌زد و زنِ ملعون مادر سال می‌گفت من باعث شدم ..
بعدش تسلی می‌داد که دزدها له شدند زیر کامیون و واقعا همین‌طور بود اما این دلم را خنک کرد؟
این حالم را خوب نمی‌کرد و خودم فکر نمی‌کنم خیلی آه دامن‌گیری باشم که دامن دزدها را گرفته باشد مثلا..
خانواده با دختر بد نشدند اما دختر شد.
خیلی هم.
حساس شد. پرخاش‌گر و با همه قطع رابطه کرد. با ترون که هم‌کار بود علنا دشمنی می‌کرد سرکار و اشک او را درمی‌آورد توی دفنر و به قول فرهنگی‌ها در جمع همکارها.
و با دیگران..طوری که مادر سال البته نه جلوی من اما جلوی ترون و جلوی الهام جاری کوچکم پشت سر این‌ها بد می‌گفت و ...
این‌ها را الهام می‌گفت.
ماه محرم بود که زن‌ها نشسته بودند پیاز پوست می‌کندند و الهام گفته که بله مردم فلان شهر وحشی‌اند ( خودم الهام اهل همان شهر است و حرف اول و آخر به خودش بوده و منظوری به کسی نداشته) و وقتی ما توی آن شهر بودیم برادرم را می‌زدند و..
عروس ِ جدیدا هار شده می‌رود خانه و پیامی چند صفحه‌ای می‌دهد به الهام که...الهام گریه می‌کند پیش من.
تا قضیه می‌رسد به من.
عروس برایم دور برمی‌دارد.
می‌شویمش بدون ذره‌ای توهین یا یک بدوبیراه. حدش را می‌فهمد و می‌آید خانه‌ام و غذایش را هم می‌آورد!
چند وقتی پیش عکس‌های عروسی برادر سال را که یکی دو سال پیش عروسی کرد می‌دیدند. برادر صورت قرمزی دارد. برادر احساساتی به سال می‌گوید من به فلانی گفتم صورتش رو بند نندازه. اشتباه کرد. سال از این‌که برادرش رفته آرایشگاه مردانه و صورتش را بند انداخته و ابروهایش را با موچین مرتب کرده هنوز چشم‌هایش گرد است که برادر اضافه می‌کند: باید یکی دو روز قبلش انجام می‌داد. صورتش ملتهب نمی‌شد.
سال به پدرش نگاه می‌کند و پدرش می‌گوید می‌گم حاجی( با لهجه فرخ‌نژاد بخونید..) تو خو لازمت نیس چرا نمی‌بریش راحت بشی..فقط اذیتت کرده..یه چی دیگه بکار جاش..یه ساعت جلو آینه کرم می‌زنی چیزی نگفتیم..شلوارک می‌پوشی هم هیچی نگفتیم..با رکابی می‌ری در رو باز می‌کنی..هم گفتیم خوبه..می‌گم یعنی اگه اذیتی ببرش بندازش دور...برا چیته؟! نه خو می‌گم اگه می‌خوای لا پات باشه خو رسم داره رسوم برا خودش..بند و موچین و کرم و شلوارک بت بگم مال کیه؟ نه مال زن‌هاس فقط...اون‌ها زنن خدا خلق‌شون کرده برا إی چیا..خودت خو می‌دونی برا کیا...
من بلند شده بودم رفته بودم و شب که ب رای ترون گفته بودم گفته بود حقشه نمی‌دونی چطوری می‌شینه از آرایش کردن و نکردن زنش و لوازم آرایشش می‌گه..جلوی مادرم. خوبه براش بابام.
حالا امشب و به طرز عجیبی (عصر با کسی در این مورد صحبت می‌کردم آخر) زن باز توی واتساپ غوغا کرده...پچ پچ را می‌شنوم: به گوش شهرزاد نرسد فقط.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 124 ،
2015-08-20
چیزی که نباید به گوش من برسد این بوده:
عروس مادر سال را هل داده و پیرزن از غصه از پله‌ی اول و دوم افتاده و سرش خورده به دیوار و بردند پانسمان.
دلم برایش نمی‌سوزد اما آخر توی این سن...دروغ می‌گویم. مرده شورم را ببرند: می‌سوزد. دلم برایش می‌سوزد.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 118 ،
2015-08-20
بعد در این مورد می‌نویسم.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 103 ،
2015-08-20
زن به مرد زنگ زد.
- نمیای؟ خیلی نیاز دارم حرف بزنم. تلفنی بلد نیستم..نمی‌تونم بنویسمش حالم خوش نیس.
- کجا بیام؟
- نمی‌‍دونم..ماشین داری..پول بنزینش با من.
- این حرفا چیه..فقط مسئله جاشه..
- بیا این‌جا راه بیفت تو جاده‌ی اصلی..بر و بیابونه...منم اون‌قدر ریختم داغونه و آرایش اینا نمی‌کنم که کسی هم نخواد بگه کی و چی...تو هم از من پیرتر و داغون‌تری.
- دست شما هم درد نکنه ..
- جدی می‌گم خوب..
- باشه
- ببین..من هیچ وقت فراموش نمی‌کنم ..هیچ‌وقت..که تو به‌خاطر من داری میای...مطمئن باش اگه هم روزی بری یا برم تو ذهنم می‌مونه وقتی بت رو اوردم و نیاز داشتم در رو به روم نبستی.

- چاکریم.
-:)) ...می‌دونم هم من هیچ‌وقت برای کسی کمک خوبی نیستم از جمله تو. معمولا آدم‌ها یا به من نیاز ندارن یا اگه دارن براشون مفید واقع نمی‌شم.نمی‌تونم خوبی کسی رو جبران کنم. حداقل سعی می‌کنم فراموش نکنم یا بدی نکنم. قول نمی‌دم البته.
- که چی؟
- که بدی نکنم.
-بدی کن بابا..بدی کن.
- کی میای؟
- یه کم دیگه راه می‌افتم..به قول خودت چپ و چول هم میام که توجهی هم جلب نشه.
- هر طوری بیای چپ و چول هستی..تلاشی در این‌باره نکن. مثلا نخوای چپ و چول بیای خوش‌تیپ میای؟! ها ها ها.
- خوبه که حالت خوب شد.

- منتظرم..دلم درد می‌کنه فکر کنم اسهال داشته باشم ..
- خوب چی‌کار کنم..
-یعنی می‌گم آب اینا تو ماشین داشته باشی.
- الان چی بت بگم؟ مرد بودی جواب داشتم بت بگم..خودت ببین چطور حرف می‌زنی و کوچک‌ترین چیزی هم بت می‌گیم قهر و گریه و از این عملیات راه می‌اندازی.
- نکته همین‌جاس. من بگم تو نباید جواب بدی یا مثلش رو بم بگی. این ریسمان از مو باریکتریه که گردن شتر رو می‌بره.
- چی عامو؟!!
- :)) بیا ببینمت ..همه رو بت می‌گم.
- باشه عامو...فعلا.
- دس خدا.
-:)) عین بی‌بی‌تی خداحافظی می‌کنی.
- خوب دیگه.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 144 ،
2015-08-20
بن اسهال داش.
دل‌درد داش دو روز. نکنه ازش گرفتم.همینم مونده. دل‌درد دارم..




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 109 ،
2015-08-20
زن باز به مرد زنگ زد:
- ببین..یه کاری کن پس.
- چی؟
- نیا.
- جونم؟
- نیا. گرمه. شرجیه. دل‌درد دارم و حوصله‌ام نمی‌کشه حرف بزنم. واتساپ داری از این چیزها؟
می‌تونم تو همین واتساپ، وایبرها صدام رو ضبط کنم تیکه تیکه برات. چی می‌گی؟
-و الا چی بگم حُسنیه خاتون. هر طور میلته.
- خو فکر کردم دیدم تو این گرما و راه دور بکشونمت و بعد بیا تو ماشینت برینم، خوبه؟

- :))) مرض نگیرتت با این حرف زدنت..

- جدای از شوخی دلم نمیات..قضیه اونقدارم حاد نیس و فوریتی نیس..فقط باید تمرکز کنم ببینم چی می‌خوام بت بگم..می‌خوای تو دنیای مجازی بنویسم؟
- عمت عینی علی دُنیه المجازی..منظورت وبلاگته؟
- ها بله.
- نه..اون‌جا نه. بت گفته بودم همه چی رو تو وبلاگت ننویس.
- نمی‌نویسم. خیلی وقته نمی‌نویسم.
- در مورد بعضی چیزا دیدم نوشتی که ترجیح می‌دادم ننوشته باشی.
- سعی خودم رو می‌کنم دیگه. ببین من حرفام رو به دوست‌های زن نمی‌تونم و نمی‌شه بزنم..تو دنیای واقعی اطراف هم که می‌دونی کسی رو ندارم..خانواده که هیچ..دوست مرد هم جز دایی پژمان و تو..
- دایی پژمان کیه...دوست‌مون؟
- آره...بش میاد..نمیاد؟...عمو افسرده...اینه که خیلی چیزا رو برات گفتم و این اواخر حرفا و دل‌گرمی‌ دادنای تو بود که حالم رو بهتر کرد..یادت بود که چه حالی داشتم
- بلللللللللللله کاملا...ترکشاش خورد به ما.
- معذرت می‌خوام واقعا..اینا هس اما نمی‌خوام زحمتت بندازم..چیزی که دارم ازت می‌خوام معقول نیس..وقتی این همه وسیله برای ارتباط هس چرا باید مستقیم ببینمت..مگر این‌که دلم بخواد چشای قِشنگت رو ببینُم که نمی‌خوام ببینُم.
- چشمام چشه دیگه؟
- قشنگه خو.
- دده اِذیت می‌کنی چرا؟
- برات می‌گم پس..می‌دونی؟ فقط چیزای سخت و اینا ازم نخوا یا نگو بم. حرفای روزهای آخرت عالی بود از همونا می‌خوام.
- تو حرفا رو ضبط می‌کنی راسی؟
- چطور؟
- وقتی وبلاگت رو می‌خونم می‌بینم خیلی دقیق و مستند نقل شده...گفتم شاید جاسوسی کار می‌کنی.
- نه حفظ می‌کنم.
- دروغ می‌گی او شیش.
- نه والا..یادم می‌مونه فقط.
- آخه تا این حد؟
- نمی‌دونم..برام مهمه.
- باشه..به قول خودت منتظرم.
- قربانت ...خوب باشی..اسهال نگیری...دل‌درد نداشته باشی...اینا.

- کشتی‌مون از..دلم درد گرف از بس گفتی.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 125 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2750
  • بازدید امروز :1
  • بازدید دیروز : 2
  • بازدید این هفته : 1
  • بازدید این ماه : 101
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه